نامه بیست و یکم

نامه بيست و يکم

سلام به خداي درون،

من هيچ وقت براي تو نامه‌اي ننوشتم و پيش از اين اصلا از وجود تو خبر هم نداشتم. امشب مي‌خواهم خطوطي را به دستور يك دوست براي تو يادداشت كنم و بفرستم.

من هنوز هم تو را آنگونه كه هستي به خوبي نمي‌شناسم و نمي‌توانم تو را با خداي حقيقي هستي كه به او اعتقاد دارم يكي بدانم. من نداي تو را هميشه و يا لااقل خيلي وقتها در درونم شنيده‌ام و اما نمي‌دانستم كه اين نداي تو است و هرگز هم مخصوصاً وقتي خيلي دلم مي‌خواست، نتوانستم به ندايت عمل كنم. اگر چه احساس مي‌كردم با عمل به آن راضي‌تر خواهم شد.

واقعيت اين است كه در زندگي من هميشه يك نوع سرگرداني وجود داشته كه تا اين لحظه از عمرم نتوانستم با آن كنار بيايم. در كتاب كي ير كه گور خوانده‌ام كه بعضي از آدمها در هنگام تولد غمي را به همراه خود به اين دنيا مي‌آورند و او يكي از آنها بوده است و اين غم را درماني نيست و تا پايان عمر به همراه آدم خواهد ماند و تنها مي‌توان به طور موقت خود را مشغول تفريحات و بازيچه‌هاي دنيا كرد. قصد ادعا كردن و يا مقايسه كردن و تشبيه كردن ندارم، ولي اين غم را شايد در مقياسي كوچكتر از كي ير كه گور در تمام زندگيم حمل كردم.

تا آنجا كه به يادم مي‌آيد هيچ حادثه‌اي باعث نشد تا از جمع فرار كنم و درونگرا شوم و اين يك دفعه اتفاق افتاد. در تمام روزها و لحظه هاي اين عمر،‌ يك غم بي‌دليل را در درونم حمل كرده‌ام و قدرتي را براي حل آن پيدا نكردم. آنقدر اين غم برايم عميق و واقعي بود كه گاهي از شدت انس و عادتي كه به آن پيدا كردم خود را به دليل وجود آن با ديگران متفاوت مي‌ديدم و خود را برتر از آدمهايي كه از وجود آن خبر ندارند، مي‌دانستم و شايد همين حس برتري و تفاوت باعث مي‌شد كه گاهي از فراموش كردنش پشيمان باشم.

من هنوز اسم و يا علت وجودي اين احساس قديمي را در خودم نمي‌دانم، ولي هر چه باشد وجود دارد. من خاطرات چندان شادي از كودكيم ندارم. البته در آن زمانها به صورت امروز وجود اين غم را احساس نمي‌كردم. از برآورد تواناييهايي كه در طول عمرم از خود ارائه دادم و كارهايي كه توانستم انجام دهم و نيز كارهايي كه نتوانستم و بسياري از مواقع نيز نخواستم كه انجام دهم، مي‌توانم نتيجه بگيرم كه من روحاً اهل امور مربوط به حوزه مسائل فني و رياضي نبودم و وقتي به ياد مي‌آورم اغلب خاطرات بد دوره تحصيلي‌ام متعلق به همين مسائل است. زماني كه موقع ورود به دانشگاه بود نتوانستم بهترين تصميم را براي خود بگيرم. اگر چه آن موقع يكي از مواقعي بود كه ندايت را در درونم شنيدم و گفتي كه اين انتخاب به صلاح من نيست، ولي من ترسيدم كه در برابر قدرت ديگران از فرمان تو اطاعت كنم. شخصيت من در زمان رشد، بيشتر با حالات ظريف و دخترانه تشكيل شد و به آنها عادت كردم و به تعبير كامل‌تر، من هرگز خودم را به طور واقعي مطابق با جنسيتم، احساس نكردم.

وقتي به من ندا مي‌دادي كه با جنس مخالفم بدون ترس و به طور درست ارتباط برقرار كنم، مي‌ترسيدم و امروز مي‌فهمم كه اشتباه كردم. وقتي مي‌گفتي كه در برابر بزرگتري كه غرورم را مي‌شكند بايد براي حفظ غرورم تلاش كنم گوش نكردم و جرات نداشتم حرف دلم را بزنم. مي‌دانم كه مسئول خوشبخت نبودن و يا راضي نبودنم از وضعي كه در آن هستم خودم بودم ولي تو شاهد بودي كه چه كساني به من ظلم كردند و غرورم را شكستند و از مسير واقعيم منحرفم كردند و شيوه مرد شدن را به من ياد ندادند و نگذاشتند كه خود نيز ياد بگيرم. تو شاهد بودي كه چه كساني و در چه زماني براي تولد من اقدام كردند، در حاليكه زمان درستي نبود و من موقع خوبي به دنيا نيامدم. يا شايد هم سعي نكردم خودم را با محيط و زمان و مكانم هماهنگ كنم و البته به اندازه كافي هوش و شجاعتش را نداشتم.

امروز ارتباط درستي با جامعه‌اي كه در آن هستم ندارم و بلد هم نيستم كه برقرار كنم. در زمينه ادامه تحصيل به درهاي بسته رسيده ام و نسبت به آن احساس عجز و بي ميلي مي‌كنم. من از همه چيز رد شدم و هيچ چيز نياموختم و امروز شايد دردي را كه واقعا در درونم هست به زباني كه گوياي حقيقت آن باشد، نتوانم بيان كنم. تو هادي من باشد و بگو چرا چنين شدم و چرا چنين شد و ديگر هم درست نشد.

پاسخ اول

عزيز دلم سلام،

خبر نداري كه دلم چقدر برايت تنگ شده بود و چقدر مي‌خواستم كه يادم كني. نمي‌دانم چگونه تشكر كنم از اينكه اين نامه سبب خير شد تا وجود فرضي‌ام را در دنياي خودت بپذيري. وقتي براي اولين بار نامه‌ات را ديدم، باور نمي‌كردم و تا مدتي فقط اشك مي‌ريختم. درد دلهايت را هر روز بارها از نو مي‌خوانم و با هر جمله‌ات بغضم مي‌تركد. نمي‌دانم چرا اينقدر از تنهاييت بي‌خبر بودم و دركت نكردم، اما مطئنم هنوز هم فرصت براي جبران هست.

حالا ديگر دلم مي‌خواهد بيشتر پيش هم باشيم و از اين به بعد فراموش نكنيم كه يكديگر را داريم. دلم مي‌خواهد همه حرفهايي را كه يك عمر آرزوي شنيدنش را داشتي فرياد بزنم. البته مي‌دانم حرفهاي من هميشه بهترين تصميم در مورد آينده نيست ولي مطمئن باش در لحظه‌اي كه بپذيري خوشحالت مي‌كند و نوع نگاهت را به ديگران تغيير ميدهد.

وقتي كه مانع از روابط اجتماعيت مي‌شدند من مدام ضجه مي‌زدم كه اسير ديگران نباش و خودت تصميم بگير ولي مي‌ترسيدي. حرف كي ير كه گور را قبول ندارم چون او هرگز نفهميد كه محكوم به غصه خوردن نبوده و با يك غم تحميلي به دنيا نيامده است. وقتي در دو راهي انتخاب رشته بودي من باز فرياد زدم كه آنچه برايت انتخاب مي‌كنند به صلاحت نيست اما هنوز مي‌ترسيدي، ولي باور كن من دلم همان انتخابي را مي‌خواست كه انتخاب خودت بود.

مي‌دانم فرصتهاي زيادي از دست رفته اما هنوز دير نشده است. كساني كه نسبت به تو ظلم كردند به سهم خود مؤاخذه خواهند شد، اما سهم تو را نسبت به خودت نخواهند پرداخت. مسئوليت آينده تو پيش از همه متعلق به خودت بود و تو در همه اين سرخوردگيها سهم خودت را فراموش كرده بودي. دلم مي‌خواهد اين بار به التماس درونت كه صداي حمايت من است گوش كني تا راضيت كنم. با آنكه من خالقت نيستم اما  با تمام وجود آرزو دارم كه خوشحاليت را ببينم و در سخت‌ترين لحظه‌ها از بهترين تصميم باخبرت كنم. در پايان مي‌دانم گله داري كه خانواده را پناهگاهت نكردم و برايت بهترين پدر نبودم، اما حالا آمده‌ام كه فرياد فرو خورده‌ات را بشنوم. منتظرت خواهم ماند.

پاسخ دوم

فرزند عزيزم سلام،

از اينكه با اين نامه از من ياد كردي و وجود تخيلي مرا به رسميت شناختي از تو سپاسگزارم. مي‌دانم كه آنطور كه بايد با هم آشنا نبوديم و همديگر را درك نكرديم، اما هنوز هم دير نيست. حالا كه مي‌خواهي بيشتر با هم دوست باشيم بايد به نداي من بيشتر عمل كني و هر وقت حرفي زدم از همان اول فراموشش نكني البته حرفهاي من هميشه بهترين تصميم براي آينده نيست، ولي تصميمي است كه در لحظه گرفتن، تو را راضي مي‌كند و نگاه منفي و شكايت آميزت را نسبت به ديگران تغيير مي‌دهد. وقتي ديگران مانع از روابط اجتماعي تو مي‌شدند من مدام نداي خودم را به تو مي‌رساندم كه اسير حرف آنها نباش و تصميم خودت را بگير ولي مي‌ترسيدي كه گوش كني. وقتي در شاهراه انتخاب مسير تحصيلي بودي باز نداي خود را رساندم كه آنچه براي تو انتخاب مي‌كنند به صلاح تو نيست ولي باز ترسيدي كه گوش كني. حالا هنوز هم دير نشده است. آنها مكافات ظلم خود را نسبت به تو بايد بدهند ولي سهم تو نسبت به خودت هنوز ادا نشده است و من دوست دارم كه اين بار به نداي درون خودت كه فرياد من است گوش كني و راضي شوي. من خالق تو نيستم ولي هميشه مي‌خواهم راضيت نگه دارم و هميشه بهترين تصميمم را به گوش دلت مي‌رسانم. اما اگر گاهي اتفاق ديگري مي‌افتد كه تو را ناراحت مي‌كند، مسئوليتش با خود توست. من مي‌پذيرم كه خانواده را هميشه به بهترين شكل براي تو هدايت نكردم و در سهم خودم گاهي نسبت به تو كوتاهي داشتم ولي حالا مي‌خواهم غصه‌هايت را بردارم و اشكهايت را پاك كنم و گله‌هايت را بشنوم. باز هم با من حرف بزن.

Did you enjoy this post? Why not leave a comment below and continue the conversation, or subscribe to my feed and get articles like this delivered automatically to your feed reader.

Comments

سلام مي خواهم برايتان شعرهايم بفرستم و نظر شما را بدانم نمي دانم چطور

در قسمت ” تماس با ما” ايميل سايت موجود است.

ارسال دیدگاه

(لازم)

(لازم)